نیستان
نیستان
اندر خم زلف تو اسیریم خدا را کی باز کنی زلف و دهی حاجت ما را تنهایی و غربت همه در جان زده خیمه کی باز کنی بخت گره خورده و پر درد و بلا را اندر پی تقدیر خود ای صاحب تقدیر گشتیم همه شهر و بده کوی و سما را دیگر نه توان مانده مرا در بدن ای شاه نه قوت بازو نه زوری به دو پا را تا باز به دوشم ببرم این همه بر غم و اندوه چون برده زنگی و اسیری به کجا را ما ظلم نکردیم به جزٔ خود به کسی ای حکم دهر از بهر چه دادی تو به من این همه سختی و جزا را عمری سر سودای تو راه توشه ما بود اکنون خبری گیر چه شد بنده ما را کین گونه بر افروخته و خسته زار است از یاد ببرده است ز دل عهد و وفا را یا راست کنی کار مرا در همه دهر یا جار زنم،جار فراموشی پیمان شما را منو این درد جدایی منو این شور و شرم منو این غربت محزون که گرفته در برم منو این دیده گریون منو این سیل دمادم که مثل ابر بهاری میشه جاری از چشم ترم منو این شبهای تاریک مئو این اتاق خلوت منو شمع نیمه سوزی که ازش سوخته ترم منو این تیک تیک ساعت که بی تو ثانیه هاش رو میکنه مثل گلوله میزنه تو جگرم منو دوریه تو منو این دستهای سردم منو این هوای عشقی که نمیره از سرم منو آرزوی دیدن تو منو حس کردن دستات منو یاد نازنینت که شده همسفرم ای میر من ،ای شاه من سلطان من ای کفر من، ایمان من خاقان من بی تو اسیر و خسته ام چون مرغکی پر بسته ام در کنج غم بنشسته ام ای درد من درمان من بی تو دو چشمم خون شود وین بسترم کارون شود وز خون دلم جیحون شود ای جان من جانان من از جام میمنظور تو وزهای هی منظور تو خمخانه تو انگور توای ساقی فرزان من محراب من ابروی تو قبله گه من کوی تو زنجیر من گیسوی توای دلبر فتان من ای شوق و ای شور دلمای عشق و منظور دلم ای شمس و ای نور دلم ای اختر تابان من ای نام تو ورد زبان ای عشق تو در خون و جان جانا تویی جان جهان ای رونق بستان من بی تو خراب و عاصیم بی تو به مرگم راضیم بی تو ندانم من کیمای سرور و سامان من بی تو غم من بی شمار روزم چو شبها تار تار بی تاب و زار و بی قرار ای یوسف کنعان من ای سر سر مست جنون پای بکش از در او وی دل آغشته به خون پای بکش از در او شهره بازار شدی،همدم زنار شدی خسته و بیمار شدی پای بکش از در او ای دل تنها و غمین،مرغک در بند حزین چند کنی ناله چنین پای بکش از در او خیز از این خانه برو ،رو سوی میخانه برو ای دل دیوانه برو پای بکش از در او بگذرد ایام غمش،شکوه مکن از ستمش گذشت جمشید و جمش پای بکش از در او ز دست بیداد زمان چند کنی داد و فغان بس کن و این نوحه مخوان پای بکش از در او باز شب شد و تو آمدی دو باره آمدی تا همراه و هم نفس شپیدهام باشی آمدی تا آرام دل شوریدهام باشی صفای قدمت خوش آمدی ستاره ،،،،،،،، بی تو تنهای تنهایم در این شهر غریب تمام چهرهها پر از نیرنگ و فسون تمام حرفها پر از غم و محزون بی تو میان این همه ستاره غریبم غریب ،،،،،،،،،، میان این همه ستاره من فقط تو را دارم تویی که به حرفهای دلم گوش میکنی تویی که چشمک زنان مرا هم آغوش میکنی بی تو دل را به کدام دست غریب بسپارم باران می بارد، گویی آسمان نیز می گرید، مثل من... برای شقایق های سینه چاک وطن، برای عاشقان به خون غلطیده بی کفن، برای دختران پاره پیرهن، برای سهراب، برای ندا ٔگل یاسمن... گویی آسمان نیز می گرید، مثل من... این باران از همه باران ها جداست، شاید به جای مادران داغ دیده است، شاید برای نو جوانان به خون غلطیده است، شاید این باران سیل اشک خداست... باران می بارد، گویی خدا نیز می گرید... مثل من... بعده یه عمری طفلی دل باز هم میخواد پر بگیره میون صد تا درد و غم خنده رو از سر بگیره تو این هوای بی کسی تو بال پروازش شدی میگفت دیگه تموم شده باعث آغازش شدی یه وقت نری طفلکی دل دو باره ماتم بگیره سر بزاره یه گوشه و از غصه و غم بمیره نمیدونی دیونتم برات می میرم به خدا نمیشه روح عاشقم یه لحظه از یادت جدا دلم می خواد پر بگیرم بیام بگیرم دست تو تموم عمر زل بزنم تو اون چشم های مست تو بهت بگم دوستت دارم،دوست داری فریاد بزنم عشق تو رو تو همه جا با جون و دل داد بزنم شب از نیمه گذشت تو خواب و من بیدار گذشت موسم می تو مست و من هشیار نمانده طاقت و تاب دو دیده شط پر آب خدا ی را بشتاب رسیده آخر کار ز چشم منتظرم ز ناله سحرم ز بخت خیره سرم رها کنمای یار ز چشم جادویت ز تاب گیسویت در هوس کویت خون دلم و بیمار گرچه من از خاکم با تو بر افلاکم نیست دگر باکم ز تیغ و تیر و دار باغ ارم یارا بی تو سقر ما را بوته خس خارا با تو شود گلزار چو مهر ایامی طبیب آلا می گلی و گل نامی بیا ٔگل بی خار باز آسمان ابریست، باز دلم گرفته است، باران خواهد بارید، خیس خواهم شد،خواهم گریست... به دور دستها خیره می شوم، کودکی می بینم مغموم که می گرید، می نشینم کنار او، بغض می کنم آرام، غرق ابرهای تیره می شوم... ،،،،،، بی صدائیم را تو هم صدا بودی، مرحم دردهای کهنهٔ من، گرمی دستهای سرد و تنهایم، کاش می شد اکنون کنار ما بودی... تو دنیایی که همه قلبها سنگیه، میون مردمی که حرفشون حرف دلتنگیه، تو دنیایی که بارونش هم رنگ داره، تو روزگاری که تقدیر هم با عاشقا سر جنگ داره، تو دنیایی که نا مردش امیر و مردش اسیر، تو روزگاری که عشق مونده پا در زنجیر فقط تو موندی برام.چشماتو از من نگیر... ،ای برای من تن خسته، عشق تو اهورایی،، وی برای من دل مرده نفست مسیحایی... ای از دیار گل و سبزه و بهار ای سرو قامت ماه رخسار، تو را میجویم ، از هر رهگذری که از کوچه عشق بگذرد، از پرنده گان مهاجر، که در جستجوی بهار،همسفر نسیم میشوند، تو را میجویم... امشب روح عاصی من، از همیشه عاصی تره.. مثل پرنده تو قفس که دلش لک زده برا آبیه آسمون، میکوبه خودش رو به میلههای قفس و میخواد به پره... یا مثل ماهی تو تنگ آب، که دلش هوس ژرفای دریا رو کرده، هی توی دیوار تنگ بلوری می چرخه، روح من خسته از این تن در بدره... گاهی اشک میشه از چشمام میباره، گاهی شعر میشه از لب هام میریزه، گاهی مثل بچه شیطون بی قراره... گاهی نا امید از پرواز، مثل یک پرنده پر شکسته، گاهی صدای گریه سوزناک یه غریب آواره... طفلی دلم کارش شده دلداری، مثل پدر که به بچهٔ بهونه گیرش، وعدهٔ فردا بده، مونده تو غربت و نا چاری... و این صدای دل من که آروم آروم زمزمه میشه رو لب هم. (مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم) طوفان روح سرکشم فرو نشست.. اما ساحل چشمم هنوز خیس اشک... من موندم با یک دل شکسته...![]()
چی شده پرنده چرا تنهایی
بال و پرت شکسته
کسی دلتو شکسته
یه چیزی بگو پرنده تو رو خدا
چرا موندی گوشه قفس
چرا تنهایی و بی هم نفس
چرا از آسمون آبی موندی جدا
پاشو یه کاری بکن پری بزن
پر به کش به آسمونا پرواز کن
آواز بخون شادی رو آغاز کن
از پرواز بگو حرف بهتری بزن
پرنده سکوت چاره این درد نیست
زمستون میگذره بهار میاد
گٔل میاد سبزه و لاله زار میاد
فریاد بزن سکوت کار یه مرد نیست![]()
آروم و بی خبر منو صدا نکرد و رفت
یه نگاه به صورت عشق ما نکرد و رفت
گفته بود میاد یه روزی که چاره درد من باشه
اومد اما درد منو دوا نکرد و رفت
قسمش داده بودم تو رو خدا نری یه وقت
بی وفا گوش به قسم خدا خدا نکرد و رفت
میدونست دلم براش یه عمر پر پر میزنه
بمیرم،مرغ دل اسیرمو رها نکرد و رفت
تو نباشی بخت من مثل شب بی ستاره است
گره بخت سیاه منو وا نکرد و رفت![]()
![]()
![]()
خواهم ای مه وقت مرگم دست بر دستم نهی
دست بر چشمان در راحت مانده مستم نهی
خواهم ای مه وقت جان دادن کنی تیمار من
با نوازش های تو بیرون شود جان از تن بیمار من
خواهم ای مه وقت جان دادن ببینم روی تو
ای فدای خط و خال و قامت و گیسوی تو
خواهم ای مه از ملاقت تو روحم نغمه خوان
همچو تیر از کمان در رفته پر گیرد به اوج آسمان
خواهم ای مه بر زبانم نام تو جاری شود
وقت جان دادن دلم از غیر تو عاری شود
خواهم ای ماه روز محشر هم تو باشی یار من
ای تو کفر و دین و ایمان و مه عیار من
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |






